گزارش برنامه : صعود به قله یخچال

سرپرست برنامه: خانم زهرا طاهرنیا

تاریخ اجرا:28/4/92

نفرات شرکت کننده: زهرا طاهرنیا، علی طاهرنیا، وحید وجیدی، مهدی حبیبی، بیژن الماسی پور و یک نفر مهمان

 صبح ساعت 5:30 دقیقه بود که همگی دور میدان امام بودیم. ساعت 6:30 دقیقه صبح به سرکان رسیدیم، ماشین را پارک کرده و راه افتادیم. بعد از 10 دقیقه پیاده روی به باغ های سرکان رسیدیم که میوه ها در درخشش نور خورشید می رقصیدند و شاخه هایی که میوه ها از سر و کول شان بالا رفته بودند سر خم کرده و انگار داشتند به ما تعظیم می کردند. پس از حدود 45 دقیقه کوهنوردی از یک شیب تند به یک چشمه رسیدیم. کمی استراحت کرده و دوباره به راه افتادیم. عطر و بوی گیاهان مختلف و آویشن تنفس را راحت تر کرده بود. ساعت 9:30 دقیقه به بالای کوهی رسیده و به خوردن صبحانه مشغول شدیم و بعد از نیم ساعت دوباره به راه افتادیم. با وجود راه زیاد، شیب تند و خستگی راه ، وقتی بر می گشتم و پشت سرم را نگاه می کردم که از کجا به کجا آمده ام برایم لذت بخش بود و در دلم زمزمه می کردم: آری جاری خواهم بود و خواهم رفت و رشد خواهم کرد، بایستی اینچنین باشد که زندگی خود وظیفه است برای فهمیدن و این خود راهی است برای شاد و عاشق زیستن . در میان کوه ها، دره هایی وجود داشت که به دلیل وجود چشمه سرسبز بود و وقتی نور خورشید به آن می تابید همانند زمردی سبز در دل کوه می درخشید. ساعت 12 بود که به چشمه دیگری در دل کوه رسیدیم، بطری های آب را پر کرده و کمی استراحت کردیم و بعد به راه افتادیم تا به خط الرأس رسیدیم و از آنجا به سوی قله رهسپار شدیم. در راه برگشت یک پاکوب را دیده که جایی سبز داشت و تک درختی بزرگ در آنجا به تنهایی خود را معرفی می کرد. پس تصمیم گرفتیم همانجا ناهار بخوریم و ظهر را به سر رسانیم. ساعت حدوداٌ 5 عصر بود که دوباره به راه افتادیم. موقع برگشت در کنار رود و پا به پای او حرکت می کردیم و صدای دلنشین آن همانند موسیقی زیبا طیبعت را فرا گرفته بود؛ گوش می دادیم و مناظر ، زیبا و زیبا تر می شد. دیدن باغ هایی که در جلوی شهر سرکان قد علم کرده بودند باعث غرور می شد. آفتاب هم که رو از روی ما بر نمی گرداند و دقیقاٌ روبروی ما بود. ساعت 19:30 دقیقه بود که به باغ هایی رسیدیم که درخت توت داشتند و به خوردن توت مشغول شدیم . با وجود اینکه گذشتن از آن همه میوه های رنگارنگ برایمان سخت بود آنجا را ترک کردیم. قبل از برگشتن به خانه روی یک منبع آب که سطحی مسطح داشت به خوردن چای و قهوه مشغول شدیم. ساعت 10 شب بود که به کنگاور رسیدیم. خوشحالم که این بار هر آنچه که به انتهای این روزهای خوب نزدیکتر می شوم شادتر و رهاتر می شوم. آری کوهنورد همواره می تازد تا به حرکت معنی بخشد و به زندگی خود جانی دوباره بدهد و روح و روانش را تجلی دهد.

 

گزارش: زهرا طاهرنیا